تبليغاتX
ناگهان چقدر زود دیر می شود............
 

 اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی. برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست، و برخی دوستدار که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد. و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غرّه نشوی. و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد. همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند چون این کارِ ساده ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی. و امیدوام اگر جوان كه هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند. امیدوارم سگی را نوازش کنی به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد. چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان. امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد. بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است. فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است! و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید. اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 23:37  توسط باران | 


 

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندان گذاشت که بتوانند به بهترین شکل آرامش را تصویر کنند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلوها تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب، رود های آرام، کودکانی که در خاک می دویدند، رنگین کمان و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلوها را بررسی کرد. اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.. اولی تصویر دریاچه آرامی که کوههای عظیم، آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود، در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید و اگر دقیق نگاه می کردند در گوشه چپ دریاچه خانه کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود و دود از دودکش آن بر می خواست.
تصویر دوم نیز کوهها را نمایش می داد، اما کوهها ناهموار بود، قله ها تیز و دندانه ای بود، آسمان بالای کوهها به طور بی رحمانه ای تاریک بود و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود. این تابلو با تابلوهای دیگر هیچ هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد در بریدگی صخره ای، جوجه پرنده ای را می دید، آنجا در میان غرش وحشیانه طوفان، جوجه گنجشکی آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده مسابقه بهترین تصویر آرامش، تابلوی دوم است. بعد توضیح داد که:

 آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا، بی مشکل، بی کار سخت یافت شود، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت، آرامش در قلب ما حفظ شود، این تنها معنای حقیقی آرامش است

اندازه دنیای هر کس به اندازه خواسته‎هایش می‎باشد و افرادی که به دنبال دنیای مادی هستند چه دنیای کوچکی دارند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 23:32  توسط باران | 

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم

 
در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود


در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند

 
در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

 
در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد

 
در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم

 
در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند

 
در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است

 
در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب

 
در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد

 
در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد

 
در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است

 
در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود


در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است
 
در 85 سالگي دريافتم كه ،همانا زندگي زيباست
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 1:48  توسط باران | 
سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میكرد كه وزیری داشت.
وزیر همواره میگفت: هر اتفاقی كه رخ میدهد به صلاح ماست.هرچه خدا بخواهد همان میشود .

روزی پادشاه برای پوست كندن میوه كارد تیزی طلب كرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید،وزیر كه در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی كه رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست !
پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی كردن وزیر را داد...
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شكار به نزدیكی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی كه مشغول اسب سواری بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالی كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبیلهای رسیدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قربانی برای خدایانشان بودند،
زمانی كه مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور كردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست!!!
آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بكشند،
اما ناگهان یكی از مردان قبیله فریاد كشید : چگونه میتوانید این مرد را برای قربانی كردن انتخاب كنید در حالی كه وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنید !!!
به همین دلیل وی را قربانی نكردند و آزاد شد.
پادشاه كه به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت:اكنون فهمیدم منظور تو از اینكه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگیام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!!
وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمیبینید،اگر من به زندان نمیافتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی كه شما را قربانی نكردند مردم قبیله مرا برای قربانی كردن انتخاب میكردند،
بنابراین میبینید كه حبس شدن نیز برای من مفید بود!!!

ایمان قوی داشته باشید و بدانید هر چه رخ میدهد خواست خداوند است

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 22:33  توسط باران | 

از بهشت که بيرون آمد، دارايي اش تنها يک سيب بود، سيبي که به وسوسه آن را چيده بود و مکافات اين وسوسه هبوط بود. فرشته ها گفتند: تو بي بهشت خواهي مرد، زنده نخواهي ماند. زمين جاي تو نيست. زمين همه ظلم است و فساد. انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمين تاوان ظلم من است. اگر خداوند چنين مي خواهد، پس زمين از بهشت بهتر است. خداوند فرمود: برو و بدان، جاده اي که تو را دوباره به بهشت مي رساند از زمين مي گذرد، زميني آکنده از خير و شر، حق و باطل، صواب و خطا، و اگر خير و حق و صواب پيروز شد تو باز خواهي گشت وگرنه... و فرشته ها همه گريستند. اما انسان ياراي رفتنش نبود، بر درگاه بهشت وامانده بود. مي ترسيد و مردد بود. در آن هنگام خداوند هديه اي به انسان عطا فرمود. چيزي که هستي را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت. انسان دست هايش را گشود و خداوند به او اختيار داد. خداوند فرمود: حال انتخاب کن. زيرا که تو براي انتخاب کردن آفريده شدي. برو و بهترين را برگزين که بهشت، پاداشِ بِه گزيدن توست. و آنگاه انسان زمين را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوري را. و اين آغاز زندگي انسان بود...
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 16:47  توسط باران | 

  
 
 
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.
شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.
ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...
همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
ببر رفت و زن زنده ماند...

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
 
اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند .
 
پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...
 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 23:27  توسط باران | 

 

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
 


یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»

 


برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»

 


سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»نجار پذیرفت و شروع به اندازه گیری و اره کردن الوار کرد . برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»

 


 نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم.»

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

 


کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

 


وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.

 


کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد. نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 21:33  توسط باران | 

 
خداوند بي‌نهايت است و لامكان و بي زمان
 
اما :
به قدر فهم تو كوچك مي‌شود
به قدر نياز تو فرود مي‌آيد،
به قدر آرزوي تو گسترده مي‌شود،
به قدر ايمان تو كارگشا مي‌شود،
به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك مي‌شود،
به قدر دل اميدواران گرم مي‌شود...
پــدر مي‌شود يتيمان را و مادر.
برادر مي‌شود محتاجان برادري را.
همسر مي‌شود بي همسر ماندگان را.
طفل مي‌شود عقيمان را.
اميد مي‌شود نااميدان را.
راه مي‌شود گم‌گشتگان را.
نور مي‌شود در تاريكي ماندگان را.
 
خداوند همه چيز مي‌شود همه كس را.
به شرط اعتقاد؛
شرط پاكي دل؛
به شرط طهارت روح؛
 
چنين كنيد تا ببينيد كه: خداوند، چگونه بر سفره‌ي شما، با كاسه ‌يي خوراك و تكه‌اي نان مي‌نشيند
 
بر بند تاب، با كودكانتان تاب مي‌خورد، و در دكان شما كفه‌هاي ترازويتان را ميزان مي‌كند
و "در كوچه‌هاي خلوت شب با شما آواز مي‌خواند"...
 
مگر از زندگي چه مي‌خواهيد ؟! 
 ......واقعا
+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 19:22  توسط باران | 

 روزي مرد جواني نزد شري راما کريشنا رفت و گفت: مي­خواهم خدا را همين الآن ببينم!!!

  کريشنا گفت: قبل از آنکه خدا را ببيني بايد به رودخانه گنگ بروي و خود را شستشو بدهي...

  او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسيار خوب حالا برو توي آب.

  هنگامي که جوان در آب فرو رفت، کريشنا او را به زير آب نگه داشت.

  عکس­العمل فوري مرد اين بود که براي بدست آوردن هوا مبارزه کند. وقتي کريشنا متوجه شد که آن شخص ديگر بيشتر از اين نمي­تواند در زير آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود.

در حالي که آن مرد جوان در کنار رودخانه بريده بريده نفس مي­کشيد، کريشنا از او پرسيد: وقتي در زير آب بودي به چه فکر مي­کردي؟ آيا به پول، زن، بچه يا اسم و مقام و حرفه؟!!

  مرد پاسخ داد: نه به تنها چيزي که فکر مي­کردم هوا بود.

  کريشنا گفت: درست است. حالا هر وقت قادر بودي به خدا هم به همان طريق فکر کني فوري او را خواهي ديد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 22:20  توسط باران | 


توي زندگي ، تفاوت آدم ها در نگاهشون به زندگي ، به اندازه تعداد اونهاست . همون طور که صورت ها و ظاهر ادم ها با هم فرق داره ، در افکار و رفتارشون با هم تفاوت دارن .
به نوعي مي شه گفت هر انساني يک کتابه . تا زماني که بازش نکني و نخونيش ،اون رو کامل نشناختي ... اصلا هم اسون نيست چون گاهي بعضي کتاب ها اونقدروحشتناک هستند که تا چند وقت از خوندنشون کابوس مي بيني و آشفته مي شي ولي گاهي خوندن بعضي کتاب ها مثل قران ، حافظ ، اشعار سهراب تا سال ها مستت مي کنه چون يک جمله اش مي تونه روحت رو دوباره از اول جلا بده و دلت رو صاف کنه ..
توي اين دنيا از بچگي ، ما تعليم داده مي شيم و قوانيني براي ذهن بي برنامه و خالي ما وضع ميشه که از طرف خانواده ، دوست ، مدرسه و اجتماع خودآگاه ، نا خودآگاه ، مستقيم، يا غيرمستقيم، ارادي و غيرارادي در مغز کوچيک ما جا گرفته که پاک کردن و از اول نوشتن قوانين اراده فولادي و تمرين خيلي زيادمي خواد .
دکتر وين داير در کتاب عظمت خود را دريابيد بحث جالبي مي گه :
مي گه ادم ها دو دسته هستند غاز ها و عقاب ها . هرگز نبايد عقاب ها رو به مدرسه غازها فرستاد و نبايد افکار دست و پا گير غازها فکر عقاب ها رو مشغول کنه . کسي که مثل غاز هست و تعليم داده شده نمي تونه درست پرواز کنه و به خار و خاشاک گير مي کنه که مانع پروازش مي شه . ولي عقاب رسالتش اوج گرفتنه . عقابي که مثل غاز رفتار مي کنه از ذات خودش فرار مي کنه .
بدترين چيز ندونستن قوانين عقاب هاست . اين که ندونيم چطوري عقاب باشيم
* غازها همه مثل هم فکر مي کنند و هميشه هم ادعا مي کنند که درست فکر مي کنند . افکارشون کپي شده هست و اصلا خلاقيت نداره . اکثر مواقع هم همگي با هم به نتايج يکسان مي رسند چون دقيقا مثل هم فکر مي کنند .
عقاب ها مي دونند زماني که همه مثل هم فکر مي کنند در واقع اصلا کسي فکر نمي کنه .
* غازها هميشه مي دونند غاز ديگه چطوري زندگي کنه بهتره ! هر کسي جاي کس ديگه تصميم مي گيره . براي همين اکثر يا دير به بلوغ (فکري – جنسي – احساسي) مي رسن و يا اصلا بالغ نمي شن .
عقاب ها به خلاقيت ذهن هر کس اعتقاد دارن و در زندگي ماهيگيري به فرد ياد مي دن و نه ماهي . در محله عقاب ها هر کسي جاي خودش بايد فکر کنه و کسي مسئوليت زندگي کس ديگه رو به عهده نمي گيره .
* غازها از جسمشون بيش از حد کار مي کشن و تمام توان داشته و نداشته رو به کار مي گيرن و به نتايج دلخواه نمي رسن .
عقاب ها اول تمام جوانب کار رو در نظر مي گيرن ، باتوجه به تجارب قبلي و برنامه ريزي هاي ذهن خلاقشون تصميم مي گيرند و بعد شروع به کار مي کنند . عقاب ها ايمان دارند که تلاش جسمي به تنهايي اصلا براي کار کافي نيست .
* غازها حريم شخصي ندارند و بارها و بارها وارد حريم خصوصي عقاب ها مي شن چون حرمت ندارند .
عقاب ها به حريم شخصي هر فردي احترام مي زارن و قاطعانه به افرادي که وارد حريم خصوصي اونها مي شن تذکر مي دن .
* غازها بايد همه رو راضي نگه دارند و تمام تلاششون رو در روابط مي کنند که همه انسان ها ، تک به تک از اونها راضي باشند . به جاي انجام وظايف و رسالت خودشون ، رضايت همه اطرافيان رو با هر زحمتي شده به دست مي يارن چون اگر به دست نيارن احساس خلا مي کنند ..
عقاب ها مي دونند که به دست اوردن رضايت همه افراد امکان نداره و نيمي از مردم هميشه با نيمي از افکار اونها مخالفند و اين وظيفه يک عقاب نيست که مخالفانش رو راضي نگه داره .
* غاز نه نمي گه و همش شاکي هست که چرا بايد اينهمه به ديگران توجه کنه .
عقاب در مواقعي که لازم هست ، به راحتي نه مي گه .
* غاز شرط اول ارتباط رو صميميت بيش از حد مي دونه .
عقاب شرط اول ارتباط رو احترام متقابل مي دونه .
* غاز نمي خواد باور کنه که دشمني داره .
عقاب مي دونه که بايد دشمنش رو ببخشه ولي بهش اعتماد نمي کنه .
* غاز از تجربيات درس نمي گيره و فقط آزار مي بينه .
عقاب بعد از گذروندن سختي مسئله ، به فکر پذيرش مسئله و درس هاي ممکنه هست ..
* غاز از دلش هيچ وقت حرف نمي زنه ..
عقاب با دلش زندگي مي کنه .
* غاز يا احساسيه و يا منطقي .
عقاب مي دونه که در دوراني از زندگي بايد مغز رو پرورش و ورزش دارد و در دوراني ديگه بايد دل رو نوازش داد و به حرف هاي دل بها داد .
* غاز اشتباه نمي کنه .
عقاب مي دونه اگر هيچ وقت اشتباهي نکرده ، دليلش اينه که اصلا دست به عملي نزده .
* غاز جاي ديگران زندگي مي کنه ..
عقاب مي دونه که بايد به ديگران کمک کنه ولي جاي کسي نبايد زندگي کنه چون تجربه خود بودن رو از اون فرد گرفته .
* غاز هميشه همه کار مي تونه انجام بده .
عقاب مي دونه چه کارهايي رو مي تونه انجام بده و چه جايي بايد اعلام کنه که از عهده اون بر نمي ياد .
* غاز هميشه مجبوره .
عقاب هميشه مختاره و اگر به جبر روزگار مجبور شد کاري رو انجام بده ، مي پذيره و مي گه : ترجيح مي دم اين کار رو انجام بدم .
* زمان غاز تفريح مشخص نيست .
عقاب براي تفريحش برنامه ريزي مي کنه و مي دونه که فاصله خالي اين نت تا نت بعدي در موسيقي ، دليل دل نشين بودن اون هست .
* غاز هميشه ناراضيه و شاکي و هميشه در حال شناخت عامل اين بدبختي هست .
عقاب هميشه راضيه و مي دونه هر سختي هم پاياني داره . عقاب باور داره ان مع العسر يسرا .
* غاز عبادت عادتش شده .
عقاب تکرار و عادت و روزمرگي رو مرگ دل و پرستش مي دونه .
* غاز نسبت به عقاب يا احساس برتري مي کنه و يا احساس ضعف .
عقاب باور داره برتري وجود نداره . اصل فقط تفاوت است که باعث برتري کسي بر کس ديگه نمي شه .
* غاز زياد از مغزش کار مي کشه البته بدون بهره وري لازم .
عقاب مفيد فکر مي کنه و از اشتباهاتش درس مي گيره .
* غاز مي خواد غاز باشه چون غاز بودن و نپريدن خيلي اسون تر از پرواز و اوج گرفتن هست .
عقاب بر عقاب بودن اصرار داره ، حتي اگر بارها به مدرسه غازها رفته باشه و به خاطر عقاب شدن بهاي سنگيني رو بپردازه .
**** يک نکته کنکوري براي عقاب ها
غازها هميشه مي خوان يک عقاب يک جور ديگه باشه ، يک جور ديگه عمل کنه ! براشون ارتباط هيچ وقت کافي و رضايت بخش نيست .
دقت کن : غاز چون خودش رو نپذيرفته و خودش رو درست نمي شناسه ، از تو مي خواد که يه جور ديگه عمل کني ! هيچ وقت براش رضايت بخش نيستي و عملا بهت مي گه که براش کافي نيستي چون هميشه يه کاري کم کردي !
سعي کن خودت باشي و بهترين نقش رو داشته باشي (به عنوان دوست - همسر - خواهر - برادر - بچه) ولي سعي نکن که خودت رو مجبور کني که طبق خواست اون خودت رو تغيير بدي . اون ناراضي به دنيا اومده و از دنيا مي‌ره . از زندگي عقب نيفتي چون قرار نيست که غاز باشي .
 
+ نوشته شده در  جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 0:21  توسط باران |